پيرمردي تنها در روستايي زندگي ميكرد.او قصد داشت مزرعه ي سيب زميني خود را شخم بزند، اما كار بسيار سختي بود و تنها پسرش كه ميتوانست به او كمك كند در زندان به سر ميبرد . پيرمرد نامه اي براي پسرك نوشت و وضعيت خود و مزرعه را براي او توضيح داد :
پسر عزيزم من حال خوشي ندارم ، چرا كه امسال نخواهم توانست سيب زميني بكارم . من نميخوام اين مزرعه را از دست بدهم ، چون مادرت هميشه زمان كاشت محصول را دوست ميداشت. من براي كار در مزرعه خيليپير شده ام. اگر تو اين جا بودي تمام مشكلات من حل ميشد و مزرعه را براي من شخم ميزدي. دوستدار تو پدر!
پس از مدتي پيرمرد اين تلگراف را دريافت كرد :
پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من انجا اسلحه پنهام كرده ام.
سپيده دم روز بعد ، 12 نفر از مامودان و افسران پليس محلي نزد پيرمرد آمدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اين كه اسلحه اي پيدا كنند. پيرمرد بهت زده نامه ي ديگري براي پسرش فرستاد و او را از انچه روي داده بود مطلع ساخت و از اين امر اظهار سردرگمي نمود؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بكار ، اين تنها كاري بود كه ميتوانستم از اينجا برايت انجام بدهم.
| نظرات 16 | 9:38 AM جمعه، 25 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: نغمه نيكدل | موضوع: قدرت انديشه
زمین خوردن بار سوم
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و درهمان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگرلباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند..همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را میشنود. مرد اول سوال می کند که چرا اونمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شماشدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.:نتیجه اخلاقی داستانکار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمیدانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه باسختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما میتواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد. این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.!ستایش خدایی را است بلند مرتبه
| نظرات 3 | 6:46 AM پنجشنبه، 24 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: نغمه نيكدل | موضوع: زمين خوردن بار سوم
شما كداميك را سوار ميكنيد ؟!
يك شركت بزرگ قصد استخدام تنها يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه تنها يك پرسش داشت. پرسش اين بود :
شما در يك شب طوفاني سرد در حال رانندگي از خياباني هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستيد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما ميتوانيد تنها يكي از اين سه نفر را براي سوار نمودن بر گزينيد. كداميك را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را بطور كامل شرح دهيد :
پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد ...
.........
........
.......
......
.....
....
...
...
.
قاعدتاً اين آزمون نميتواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خاص خودش را دارد.
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.
شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً او جان شما را نجات داده و اين فرصتي است كه ميتوانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.
شما بايد شخص مورد علاقهتان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.
از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، تنها شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود :
سوئيچ ماشين را به پزشك ميدهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس ميمانيم.
پاسخي زيبا و سرشار از متانتي كه ارائه شد گوياي بهترين پاسخ است و مسلما همه ميپذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نميكند. چرا؟
زيرا ما هرگز نميخواهيم داشتهها و مزيتهاي خودمان را (ماشين) (قدرت) (موقعيت) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهيها، محدوديت ها و مزيتهاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات ميتوانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم.
تحليل فوق را ميتوانيم در يك چارچوب علميتر نيز شرح دهيم: در انواع رويكردهاي تفكر، يكي از انواع تفكر خلاق، تفكر جانبي است كه در مقابل تفكر عمودي يا سنتي قرار ميگيرد. در تفكر سنتي، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدوديتهاي محيطي خود، استفاده ميكند و قادر نميگردد از زواياي ديگر محيط و اوضاع اطراف خود را تحليل كند. تفكر جانبي سعي ميكند به افراد ياد دهد كه در تفكر و حل مسائل، سنت شكني كرده، مفروضات و محدوديت ها را كنار گذاشته، و از زواياي ديگري و با ابزاري به غير از منطق عددي و حسابي به مسائل نگاه كنند.
در تحليل فوق اشاره شد اگر قادر باشيم مزيتهاي خود را ببخشيم ميتوانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم. شايد خيلي از پاسخدهندگان به اين پرسش، قلباً رضايت داشته باشند كه ماشين خود را ببخشند تا همسر روياهاي خود را به دست آورند. بنابراين چه چيزي باعث ميشود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند. دليل آن اين است كه به صورت جانبي تفكر نميكنند. يعني محدوديت ها و مفروضات معمول را كنار نميگذارند. اكثريت شركتكنندگان خود را در اين چارچوب ميبينند كه بايد يك نفر را سوار كنند و از اين زاويه كه ميتوانند خود راننده نبوده و بيرون ماشين باشند، درباره پاسخ فكر نكردهاند.
| نظرات 2 | 6:28 AM چهارشنبه، 23 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: نغمه نيكدل | موضوع: شما کدام يک را سوار ميکنيد؟
مردي به همسرش در خانه تماس گرفت و گفت:عزيزم! از من خواسته شده که با رئيس و چند تا از دوستانش براي ماهيگيري به کانادا برويم ما به مدت يک هفته انجا خواهيم بوداين فرصت خوبي است با ارتفاع شغلي که منتظرش بودم بگيرم بنابر اين لطفا لباس هاي کافي براي يک هفته برايم بردار و وسايل ماهيگيري مرا آماده کن ما از اداره حرکت خواهيم کرد و من سر راه وسايلم را از خونه بر خواهم داشت راستي اون لباس هاي راحتي ابريشمي آبي رنگم را هم بردار .
زن باهمش فکر کرد که اين مسئله يه کمي غير طبيعي به نظر ميرسه اما به خاطر اين که نشان دهد همسر خوبي است دقيقا کارهايي که همسرش خواسته بود را انجام داد .
هفته ي بعد مرد به خانه آمديه کمي خسته به نظر ميرسيد اما ظاهرش خوب بود .
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسيد ايا ماهي گرفته اي يا نه؟
مرد گفت: بله تعداد زيادي ماهي قزل آلا گرفته ام اما چرا لباس راحتي هايي که گفته بودم را برايم نگذاشته بودي ؟ جواب زن خيلي جالب بود . زن جواب داد: لباس هاي راحتي رو
توی وسایل ماهی گیریت گذاشته بودم؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟
سعی کنید هرگز تا بنا به دلایلی مجبور نشده اید دروغ نگویید و اگر زمانی این کار را کردید تمام جزئیات را بررسی کنید تا قضیه لو نرود زن ها موجودات تیز و باهوشی هستند .
یک توصیه دوستانه : هرگز به زن های خود دروغ نگویید چون به سرعت باد انها متوجه خواهند شد.
| نظرات 8 | 12:22 PM سه شنبه، 15 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: نغمه نيكدل | موضوع: عاقبت کار دروغ گويان
زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند. 
انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم! مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره! زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم! مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري. زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني.
مرد جوان: مرا محکم بگير . زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟ مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.
روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه افريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.
مرد جوان از خالي شدن ترمز اگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي اخرين بار دوستت دارم را
از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .
| نظرات 6 | 8:48 PM یکشنبه، 13 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: نغمه نيكدل | موضوع: عشق بی پايان
روزگاری پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست میداشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی میکرداین همسر ازهر چیزی بهترین را داشت.
پادشاه همچنین همسر سوم خود را بسیار دوست میداشت و او را کنار خود قرار میداد اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد.
پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شکیبا بود هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو میشد به او متوسل میشد تا آنرا مرتفع نمائد .
همسر اول پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت شاه بسیار مشارکت میکرد.اما پادشاه این همسر را دوست نمی داشت وبرعکس این همسر شاه را عمیقا دوست داشت ولی شاه به سختی به او توجه میکرد.
روزی از این روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد. سراغ از همسر چهارم خود که خیلی مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسیار دوست داشتم بهترین جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بیشترین مراقبتها را از تو بعمل آورده ام اکنون که من دارم میمیرم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد؟ گفت:بهیچ وجه !! و بدون کلامی از آنجا دور شد این جواب همانند شمشیر تیزی بود که بر قلب پادشاه وارد شد. پادشاه غمگین و ناراحت از همسر سوم خود پرسید من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام هم اکنون رو به احتضارم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من خواهی آمد؟ گفت نه هرگز !! زندگی بسیار زیباست اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگی لذت میبرم! پادشاه نا امید سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسید من همیشه درمشکلاتم از توکمک جسته ام و تو مرا یاری کردی من در حال مردنم آیا تو با من خواهی بود؟ گفت نه متاءسفم من در این مورد نمیتوانم کمکی انجام دهم من در بهترین حالت فقط میتوانم تو را داخل قبرت بگذارم ! این پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی بود که پادشاه را دگرگون کرد!
در این هنگام صدائی او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را همراهی خواهم کرد! هر کجا که تو قصد رفتن نمائی! شاه نگاهی انداخت همسر اول خود را دید ! او از سوء تغذیه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدائی بسیار اندوهناک و شرمساری گفت: من در زمانی که فرصت داشتم باید بیشتر از تو مراقبت بعمل میآوردم من در حق تو قصور کردم ...
در حقیقت همه ما دارای چهار همسر یعنی همفکر در زندگی خود هستیم.
همسر چهارم :همان جسم ماست مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی آن کردیم وقتی ما بمیریم او ما را ترک خواهد کرد.
همسر سوم : دارائیها موقعیت و سرمایه ماست زمانی که ما بمیریم آنها نصیب دیگران میشوند.
همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نیست که چقدر با ما بوده اند حداکثر جائی که میتوانند باما بمانند همراهی تا مزاز ماست .
همسر اول : روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت و لذایذ فراموش میشود . در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را همراهی میکند .
پس از آن مراقبت کن او را تقویت کن و به او رسیدگی کن که این بزرگترین هدیه هستی برای توست.
| نظرات 6 | 6:51 PM جمعه، 11 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: نغمه نيكدل | موضوع: چهار همسر
دشمنان حسين:
يکي از دوستان انديشمند ما ميگويد دشمنان حسين سه گروهاند:
دشمن نخست: کساني که حسين و يارانش راکشتند. آنها ستمکار بودند، اما اثر ستمشان ناچيز است، زيرا که جسم را کشتند و اجساد را پاره پاره کردند و چادرها را به آتش کشيدند و اموال را به غارت بردند. آن ها چيزهاي محدودي را از ميان بردند. اگر حسين در سال 61 به شهادت نميرسيد در سال ديگري از دنيا ميرفت. پس خطر اصلي چيست؟ آنان با کشتن حسين چه چيزي را محقق ساختند؟ بايد گفت که آنان مرگ حسين (ع) را جاودانه و هميشگي کردند. بنابراين خطر دشمن اول، ظالم اول و طغيانگر اول محدود است.
دشمن دوم: کساني که کوشيدند تا آثار حسين را پاک سازند، بنابراين قبرش را از ميان بردند و زميني را که در آن به خاک سپرده شده بود، به آتش کشيدند و يا مانند بني عباس حرم امام حسين (ع) را به آب بستند.
اينان مانع عزاداري براي حسين (ع) شدند، چنانکه در عصر عثماني اينگونه بود. شما و پدرانتان اين دوره را ديدهايد. دوران تاريکي بود. هنگامي که مجلسي بر پا ميداشتند، مراقبيني ميگماردند، تا رسيدن عمال عثماني را خبر دهند و عزاداران پراکنده شوند. هم اينان زيارت حسين را منع کردند و براي کساني که مي خواستند قبر امام حسين را زيارت کنند سختيهاي بسياري ميآفريدند. اينها گروه دوم از دشمنان حسين هستند، کساني که ميخواستند اسم حسين و ياد حسين فراموش شود، و آرامگاه حسين و عزاداري بر حسين را از ميان رود.
خطر اين گروه بيش از گروه اول است، اما در اجراي برنامههايشان، ناتوان ماندند، چنانکه اين مسأله در تاريخ روشن شد. ما امروز شاهد گسترش زماني و مکاني عزاداريهاي امام حسین هستیم. امروز دست کم بیش از صد میلیون نفر در عزادارییهای امام حسین(ع) شرکت می کنند؛ نه تنها در جهان اسلام، بلکه همچنین در آفریقا. جمعه گذشته در ایام عاشورا، همه خطبهها به اسم امام حسین (ع) برگزار شد؛ در همه جا، در اروپا، در آمریکا و در هر کشوری که دوستداران حسین (ع) زندگی میکنند. امروز صد میلیون نفر و یا بیشتر مجالس حسینی را برپا میکنند. سفر من به گابن با اربعین حسینی مصادف بود و در آنجا سخنرانی مفصلی کردم. در سنگال هم که بودم مجالس مفصلی برپا کردیم. به همین ترتیب در همه کشورها مراسمهای عزاداری امام حسین (ع) در حال گسترش است. این مراسم این جا در لبنان، در بیروت و در مکانهای گوناگون فزونی می یابد، و عمیق تر میشود. بنابراین گروه دوم دشمنان حسین پر خطرتر و ستمکارتر از گروه نخستاند، اما در کارشان ناکام ماندند، ولی خطر اینها از گروه سوم کمتر است.
دشمن سوم: این گروه بر آن بودند تا چهره حسین را مخدوش کنند، و واقعه کربلا را در سالگردها و عزاداریها نگه دارند، و آن را در گریه و اندوه و ناله منحصر کنند. ما بر حسین بسیار میگرییم، اما هرگز در گریه متوقف نمی شویم. مویه ما برای نو کردن اندوه ها و کینه ها و میل به انتقام و خشم بر باطل است، اینها انگیزه ما برای گریه است. السلام علیک یا ابا عبدالله، و علی الارواح التی حلّت بفنائک، علیک منا سلام الله أبداً ما بقیت و بقی اللیل و النهار. و لاجعله الله آخر العهد منا لزیارتک، السلام علی الحسین و علی علّی بن الحسین و علی اصحاب الحسین.
| نظرات 12 | 10:09 PM پنجشنبه، 10 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: نغمه نيكدل | موضوع: خطر ناك ترين دشمنان امام حسين
چرا امام زمان (عج) غايب هستند ؟ و ا از فیض حضورشان محروم هستیم ؟
پاسخ از آیت الله بهجت : سبب غیبت امام زمان (عج) خود ما هستیم وگرنه اگر ظاهر شود چه کسی او را می کشد ؟ آیا جن او را میکشد یا قاتل آن حضرت انسان است ؟ ما از پیش امتحان خود را پس داده ایم که چگوه از امام تحفظ و یا اطاعت می کنیم و یا اینکه او را به قتل میرسانیم ! انحطاط و پستی انسان به قدری است که قوم حضرت صالح (عج) ناقه صالح را با اینکه وسیله ی ارتزاق و نعمت آنها بوده ، پی (قربانی) کردن چنان که قرآن کریم درباره ی آن می فرماید : « لَکُم شَربٌ یَومٍ مَعلومِه » یعنی : (یک روز ، آب سهم شما باشد و روز دیگر سهم آن و روزی که آب چاه را می خورد ، در عوض به آنها شیر می داد ...
آن آقا گفت : چرا برای تعجیل فرج دعا می کنید ؟ آیا می خواهید بیاید و او را هم بکشید ؟ برای اینکه مزاحم خط و مردم و حکومت و حاکمیت شما خواهد بود آنان که سایر ائمه را کشتند دیوانه که نبودند ؟ بلکه سبب آن بی دینی بود آیا الآن دیگر آن طور نیست ؟

اوقات مخصوص حضرت مهدی (عج)
شب قدر :
شب قدر که شب بروز و ظهور قدر و منزلت و میمنت و سلطنت و عظمت و جلالت امام عصر است که سبب نزول روح آن قدر ملائکه است بر آن جناب که بر زمین جایی تنگ شود برای تقدیر امر بندگان خدا ... چون حضرت صاحب الامر در تمام این شب با ملائکه ی مقربین مشهور است و فوج فوج به خدمت او می آیند و بر او سلام میکنند و تقدیرات که برای او و سایر ، خلق شده است بر او عرض می کنند . سزاوار نیست در چنین شبی تأسی به امام خود نکنیم و به غفلت به سر آوریم .

روز جمعه
روز جمعه که از چند جهت اختصاص و تعلق دارد به امام عصر (عج) یکی از آن ولادت با سعادت آن جناب در آن روز بوده است. دیگر آن که ظهور آن حضرت در آن روز خواهد بود و انتضار فرج در آن روز بیشتر از رو ز های دیگر است ... عید بودنِ روز جمعه حقیقتاً به جهت آن روز شریف است ... بهترین اعمال در روز جمعه ، گفتن «اللهم صلی علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم» است . صد مرتبه بعد از نماز عصر روز جمعه و در بسیاری از ادعیه ی روز جمعه طلب نصرت و تعجیل فرج و ظهور شده است .

روز عاشورا
روز عاشورا که روز سر افراز شدن حضرت حجت است از جانب خداوند عزّوجل به لقب قائم .

از ساعت دوازده تا غروب
از وقت زرد شدن آفتالب تا غروب آن از هر روز است . بنا بر تقسیمی که علما کرده اند ، هر رو ز را از مطلع فجر تا غروب آفتاب به دوازده بخش تقسیم کرده اند به نحوی که حسب فصول فرقی نکند و هر قسمتی منسوب امامی است .
پس ، از ساعت اولی برای مولای ما علی است و شمرده اند تا دوازدهم که برای ما مولای ما مهدی و دعا کند انسان در هر ساعتی از آن ساعات به آنچه خصوص اوست از آن دعوات .
در این اوقات اعمال بندگان بر امام عصر (عج) عرضه می شود چنان که در هر عصر و زمانی دیگر نیز بر امام عصر عرضه می شد .

شب و روز نیمه شعبان
شب و روز نیمه ی شعبان که ولادت با سعادت آن جناب در آن بوده و این نعمت عظیمه را خداوند در آن به بندگانش عطا فرموده است .
| نظرات 2 | 4:33 PM پنجشنبه، 10 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: نغمه نيكدل | موضوع: مطالبی در مورد امام زمان
پادشاهي بود که در يک کشور بزرگ حکومت مي کرد، ولي باز هم از زندگي خود راضي
نبود. و خود نيز علت را نميدانست. روزي پادشاه در کاخ قدم ميزد و هنگامي که از آشپزخانه عبور مي کرد، صداي آوازي را شنيد. به دنبال صدا، پادشاه متوجه آشپزي شد که در چشمانش برق سعادت و شادي ميدرخشيد.
پادشاه بسيار تعجب کرد و از آشپز پرسيد : چرا اينقدر شاد هستي ؟ او جواب داد : قربان، من فقط يک آشپز هستم. تلاش مي کنم تا همسر و فرزندم را شاد کنم. ما خانه کوچکي تهيه کرده ايم و به اندازه کافي خوراک و پوشاک داريم. بدين سبب من راضي و خوشحال هستم.
پس از شنيدن سخن آشپز، پادشاه با وزيرش در اين مورد صحبت کرد. وزير به پادشاه گفت : قربان، اين آشپز هنوز عضو گروه 99 نيست. اگر او به اين گروه نپيوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبين و خوشبختي است. پادشاه با تعجب پرسيد : گروه 99 چيست ؟
وزير پاسخ داد: اگر ميخواهيد بدانيد که گروه 99 چيست، بايد يک کيسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذاريد. به زودي خواهيد فهميد که گروه 99 چيست!!!
پادشاه بر اساس سخنهاي وزير فرمان داد يک کيسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند . آشپز پس از انجام کارهاي روزانه به خانه باز گشت و در مقابل در خانه کيسهاي را ديد . با تعجب کيسه را به خانه برد و باز کرد. با ديدن سکه هاي طلا ابتدا متعجب شد و سپس از شادي آشفته و شوريده گشت .
آشپز سکه هاي طلا را روي زمين ريخت و شروع کرد به شمردن آنها. 99 سکه ؟ آشپز فکر کرد اشتباهي رخ داده است. بارها طلاها را شمرد ولي واقعا 99 سکه بود . او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نيست. با خود فکر کرد که يک سکه ديگر کجاست؟ شروع به جستجوي سکه صدم کرد . اتاق ها و حتي حياط را زير و رو کرد. اما خسته و کوفته و نااميد به اين کار خاتمه داد. .
آشپز بسيار دل شکسته شد و تصميم گرفت از فردا بسيار تلاش کند تا يک سکه طلاي ديگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به يکصد سکه طلا برساند .
تا ديروقت کار کرد. به همين دليل صبح روز بعد ديرتر از خواب بيدار شد و همسر و فرزندش را مورد مواخذه قرار داد که چرا وي را بيدار نکرده اند. آشپز ديگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نميخواند. او فقط تا حد توان کار مي کرد .
پادشاه نمي دانست که چرا اين کيسه چنين بلايي برسر آشپز آورده است و علت را از وزير پرسيد . وزير پاسخ داد : قربان، حالا اين آشپز رسما به عضويت گروه 99 درآمده است. اعضاي گروه 99 چنين افرادي هستند: آنان زياد دارند اما راضي نيستند. تا آخرين حد توان کار مي کنند که بيشتر بدست آورند. آنان مي خواهند هر چه زودتر " يکصد " سکه را از آن خود کنند. اين علت اصلي نگراني ها و آلام آنان مي باشد . آنها به همين دليل شادي و رضايت خود را از دست مي دهند. گروه 99 خوشبختي خود را به راحتي از دست ميدهند.
" خوشبختي مانند پروانهاي است که اگر او را دنبال کنيد از شما فرار
ميکند ولي اگر آرام بنشينيد روي سر شما خواهد نشست. "
منبع وبلاگ سایه ی سیاه
| نظرات 3 | 6:03 PM چهارشنبه، 9 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: نغمه نيكدل | موضوع: گروه ۹۹
يك ايميل از طرف خدا .....
امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با
من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی
که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی
مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی
این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه
ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول
بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری
نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا
پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی
و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام
روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً
وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را
نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت
را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز
خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را
روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای
زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می
گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه
هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که
تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی.
موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای
خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب
رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و
برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می
کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران
صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هرروز منتظرت هستم.منتظر یک
سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که شکر باشد. خیلی سخت
است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت
هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من
وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر
نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته
باشی
| نظرات 6 | 10:49 PM سه شنبه، 8 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: نغمه نيكدل | موضوع: يك ايميل از طرف خدا
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
نویسندگان
(11)
نغمه نيكدل
نوشته های پیشین
آرشیو موضوعی
(0) عمومی
(1) دعاي گنج العرش
(1) يك ايميل از طرف خدا
(0) موسي و ابليس
(1) گروه ۹۹
(1) مطالبی در مورد امام زمان
(1) خطر ناك ترين دشمنان امام حسين
(1) چهار همسر
(1) عشق بی پايان
(1) عاقبت کار دروغ گويان
(1) شما کدام يک را سوار ميکنيد؟
(1) زمين خوردن بار سوم
(1) قدرت انديشه
دوستان
قران کريم
جمعه های انتظار
ايران تار
داستان های آموزنده
ابر باران
it's for you
رهگذری از ديار غربت
توپ توپ توپ
سوته دلان
پیوندهای روزانه
صفحات
صفحات
1 2
نظرسنجی
تالار گفتمان
آمار وبلاگ
طراح قالب